کشور من تصوير يه سرباز جوونی رو داره که برا ی اولين بار آدم کشته .
کنار مردی که گردنش رو بريده و هنوز داره جون ميده بالا مياره
کشور من شبيه مادريه که اين نامه رو براش فرستادند :
"پسرت رو کشتيم.اگه ميخوای برات جسدش رو بفرستيم تا خاکش کنی،برامون سه هزار دلار
بفرست ."
پيکر زن همچون ميدان نبرد ... ويسنی يک
آنکه اعتماد میکند �
مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می کند،همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست.
سلسله موی دوست حلقه دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
داستانی در مورد خواننده ای مشهور شنیده ام که می خواهم با تو در میان بگذارم.روزی این خواننده در حال خواندن ترانه ای برای جمعیتی بود که همگی از علاقه مندان موسیقی بودند.وقتی ترانه به پایان رسید جمعیت یک پارچه فریاد زد:"دوباره دوباره"
خواننده خوشحال از این استقبال یک بار دیگر شروع به خواندن آن ترانه کرد.وقتی ترانه به پایان رسید جمعیت این بار با صدایی بلند تر فریاد زد "دوباره دوباره"او یک بار دیگر آن ترانه را خواند.وقتی برای سومین بار ترانه به پایان رسید جمعیت با صدایی باز هم بلند تر فریاد زد:"دوباره دوباره"
آن گاه خواننده مورد نظر گفت:"اما من ترانه دیگری هم بلدم که بخوانم." سپس شخصی از میان جمعیت برخاست وگفت:"تا زمانی که این ترانه را درست نخوانی ما همچنان فریاد خواهیم زد:"دوباره دوباره"
این همان اتفاقی است که در زندگی می افتد.ما بار ها و بارها به زندگی بر می گردیم.حتی پس از اینکه میمیریم دوباره باز گردانده میشویم تا درس را فرا گیریم.و این درس را میتوان فرا گرفت.
اوشو
کتابای صادق هدایتو حدود 15 سال پیش خوندم.اون موقع فقط به چشم داستان و قصه نگاشون میکردم.برام واقعی و ملموس نبودن.مخصوصا داستانهایی که مربوط به فرهنگ و زندگی آدما بود.
حالا خود صادق هدایتو میفهمم.حالا داستاناشو تجربه کردم.
الان میدونم چرا رفت فرانسه.الان میدونم چرا اونجا مرد.
اینجا جایی نداره.بزور نمی تونی خودتو بندازی تو آدما.مثل یه جسم سبک که زیر آب نمیمونه.هلپی میوفتی بیرون.
باید بدونم تو یه جغرافیای دیگه هم به همین نتیجه میرسم؟که واسه این زندگی ساخته نشدم؟
امروز تو اتوبوس به کافکا فکر کردم.به کاراکتر هاش.که دنیاشون با دنیای واقعی متفاوت بود.اونها تو ذهنشون مسیری رو میرفتند و واقعیت مسیر دیگه ای میرفت.در نهایت گم و نابود میشدند.
بعد اتفاقی به یه چیزی برخوردم.تقریبا اطمینان دارم کافکا ریشه اسم گرگوار سامسا رو از این تفکر هندو گرفته:
"مقصود از اسارت بستگی به بند کرما وگرفتاری در چرخه نوزایی است که (سامسارا) نامیده میشود."

همیشه حواست به آرزوهایی که میکنی باشه!
چون ممکنه زمانیکه که انتظارشو نداری برآورده بشه.
بعد یادت بیاد که 13 سال پیش این آرزو رو کردی
دقیقا همین.
آذر 87
تا حالا شده که چیزی را پیشگویی کنی و به خاطر این پیشگویی درون خودت گریه کنی؟
البته این اشک ریختن خودخواهی بود برای خودم که او را از دست میدهم چون اون بعد از مرگ فیزیکی به زندگیش در قالب یک زندگی روحانی و یا کمتر مادی ادامه میدهد اینها همه جزو پیشگوییهایی بود که در من راه یافت و از زبانم جاری شد...
بالا خره اسلیو رفت.شاید دیگه نتونه برگرده پیش اربابش...برنامه های زیادی براش داشتم.از جمله اینکه بهش شیرینی بدم بخوره شیرینی که وسطش تیغ گذاشته بودم و انواع آزارهای جنسی رو براش در نظر گرفته بودم.اون شب برام پارس میکرد و دوستانم میخندیدند و تعجب میکردند.برای من عادی بود.از صدای پارسش تهوع می گرفتم.فقط از عذاب کشیدنش لذت میبردم.از اینکه مجبورش میکردم وقتی سرما خورده بود لخت بشه و توی برف ها دراز بکشه و بعد پوست سرد و یخ زدشو با شلاق گرم کنه وصدای قهقهه من ناله ها و گریه ها و التماساشو خفه میکرد...ناسزاهای من صدای جیر جیر ساییدن سرامیک ها رو توسط اون از بین میبرد.پاهامو میبوسید و لباس های چرکم رو میشست.این حقو برای خودش قایل نبودکه غذایی جز اونکه من سفارش میدم بخوره!حتی اگه اون روز تو رستوران شدنی بود ترجیح میدادم زیر پام غذاشو بخوره تا سر میز و روبروی من!تحقیر کردن هیکل بزرگش برام مشکل تر شده بود.خودش هم همینو میخواست !از اینکه پامو وسط ظرف غذاش ببرم لذت میبرد و از اینکه تو سرش بزنم و ذلیلش کنم...باید برگرده تا روی پوستشو سمباده بکشم...
آنچه تا این حد باعث تاسف است این است که مردان خردمند هرگز درباره زنان اتفاق نظر ندارند.
پوپ میگوید:بیشتر زنان اصلا شخصیتی ندارند.
لابرویر میگوید:زنان افراطی اند.یا خیلی بدتر از مردان اند یا خیلی بهتر از آنها.
تناقضی آشکار در سخن دو ناظر زیرک که هم عصر بودند.آیا زنان قابلیت تحصیل کردن دارند؟به نظر ناپلیون نداشتند.نظر دکتر جانسون عکس این بود.آیا زنان روح دارند؟بعضی از قبایل بدوی معتقدند که ندارند.دیگران بر عکس معتقدند که زنان نیمه خدا هستند و از این رو آنها را میپرستند.برخی از خردمندان بر این عقیده اند که زنان از نظر ذهنی سطحی ترند. برخی دیگر می گویند از نظر آگاهی عمیق ترند.گوته به زنان احترام می گذاشت.موسیلینی از آنها متنفر بود.به هر کجا که نگاه میکردی مردان درباره زنان فکر می کردند و نظر متفاوتی داشتند.
"اتاقی از آن خود"
ویرجینیا وولف
جن خیلی با تجربه
رفته بود دنبال شکار
که ریش بلندش
گیر کرد به یه درخت با تجربه
جن ریش سفید
که خیلی با تجربه بود
از تجربه ش استفاده کرد:ریشش رو قیچی کرد؟ داد زد که کسی به کمکش بیاد؟ نه !
درخت رو از ریشه کند و همراه خودش کشوند...
حالا دیگه جن ریش سفید هم ریشش رو داشت ،هم یه درخت با تجربه به تجربیاتش اضافه شده بود.
حالا شما حدس بزنین این چندمین تجربه ی کدومشون بود!
از نظر شما پدر بودن يعني چي؟يه شکم قلمبه ي از ريخت افتاده؟درد زايمان؟عذاب شير دادن به بچه؟
نتيجه ي پدر بودن رو مثل يه پيرهن اتو خورده ي مرتب مي ذارن جلوتون!
اگه ازدواج کرده باشين تنها کاري که ميکنين اينه که اسمتون رو ميدين به بچه و اگه نه همون جا فلنگ رو ميبندين!تموم دردا و عذابا واسه زن باقي ميمونه!
اگه يه زن باهاتون بخوابه مثل فاحشه ها باهاش تا مي کنين!تو هيچ لغت نامه اي فاحشه به اين معني پيدا نمي شه!
چند هزار ساله که کلمه ها و نابرابري ها و دستوراتون رو به ما حقنه مي کنين!هزارون ساله که ما رو تو سکوت وقيد و بنداي مادري زندوني کردين!
شما تو هر زني دنبال يه مادر مي گردين!از هر زني حتا دختراتون انتظار دارين که نقش مادر رو براتون بازي کنه!ميگين ما زور شما رو نداريم و از همين حرف سو استفاده ميکنين مجبورمون ميکنين حتا کفشاتون رو واکس بزنيم!ميگين ما مغز نداريم اما از هوشمون براي همه چيز حتا سر و سامون دادن وضعيت مالي تون بهره مي برين!شما هميشه بچه باقي ميمونين!حتا وقتي ريشتون سفيد ميشه يه بچه يين!
بچه هايي که ما بايد غذا تو دهنشون بزاريم تر و خشکشون کنيم و وقت پيري هواشون رو داشته باشيم!
ازتون متنفرم!
از خودمون هم متنفرم که بدون شما ها نمي تونيم زندگي کنيم و داد بزنيم که از مادر بودن خسته شديم!
از کلمه مادر که شما واسه سود خودتون يه کلمه مقدس ميدونينش خسته شديم!
"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"
اوریانا فالا چی
بالا خره يک روز مياد که بزارم بري!
بزارم تنها باشي و وقتي چراغ قرمزه از خيابون رد بشي!
تازه تشويقت هم ميکنم!
اما اين کار چيزي به آزاديت اضافه نميکنه چون هنوز زندوني محبت هاي مني و مهربوني هام تو رو تو خودشون زندوني کردن! همون چيزايي که بهش اصول خانوادگي مي گيم. خانواده يک دروغه!اونايي که تموم اين دنيا رو جوري ساختن که بتونن از مردم بهره برداري کنند بهشون مسلط باشن اين دروغو درست کردن!
آدم تنها زودتر طغيان ميکنه و وقتي با کساي ديگه هست تن به سرنوشت ميسپاره! خانواده بلند گوي نظامي که به تو اجازه ي اطاعت نکردن نميده!
خانواده اصلا مقدس نيست!
تنها چيزي که هست چند تا مرد و زنن که قراره هم نام باشن و زير يه سقف زندگي کنند!ا کثرشون همديگرو دوست ندارن!با وجود اين يه سري دلبستگي ها بوجود ميان و مثل درخت هايي که جلو طوفان سينه سپر مي کنند تو وجود ما ريشه ميدن!
مثل گرسنگي و تشنگي نميشه باهاشون طرف شد! حتا با منطق و اراده نمي شه از دستشون فرار کرد!
آدم گمون ميکنه فراموششون کرده ولي يهو ميبينه دوباره زنده شدند و بي رحم تر از هر جلادي يه طناب دور گردنش انداختن و نفسش رو گرفتن! !
"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"
اوریانا فالا چی
ما به اون مهماني رفتيم،مسا حت محصوري محل مهماني را تشکيل داده بود.بدون سقف ،بدون ديوار در شب.
افراد زيادي به آنجا آمده بودند.همه در گروه هاي متعدد به رقص مشغول بودند.
من و" پ" هم ميرقصيديم."پ.س" هم با ما بود.ما در آن فضا غرق ميشديم و نفس ميکشيديم.
اين شادماني تا بيرون آمدن آفتاب به طول انجاميد.سپس همه دست کشيدند .و پاي بلندي جمع شدند که
برگزار کننده مهماني بالاي آن ايستاده بود.
همهمه بود.صدا ها ،صداي صحبت او،صداي اتمام مهماني.و من که عقب تر ايستاده بودم،خودم را جلو کشيدم.
نيرويم را در صدايم جمع کردم و فرياد کشيدم:
من ميخواهم "تو" استاد من باشي!!
همه از گستاخي من تعجب کردند."شيطان" نگاه عاقل اندر صفيح خود را از آن بالا نثار من نمود... .
"پ" مرا از مساحت محصور بيرون برد،سوار آژانس شديم و از جاده ي خاکي، تپه را پايين آمديم.
گمان ها خطر ناکند اعتقاد ها کارکرد ذهن را متوقف ميکنند.ذهن بدون کارکرد به طور بالينی مرده است ...

همه انسانها از کوچکترين حرکت زمين [مادر*] ترسيدند ٬ انسانهايی که مانند بقيه موجودات زنده روی زمين به يک زندگی طبيعی محکومند و دائما از اين حقيقت گريزانند٬ ...
آيا باور ندارند که تمامی خاطراتشان در يک ماهيچه است٬ و مثل تمام موجودات زنده شبکه ای جلودارشان ؟ چرا انسانها با تمام موجودات فرق ميکنند ولی مانند آنها نابود ميشوند!
چرا با هم سلام ميکنند و جدی هستند ٬
چرا وبلاگ دارند!؟
و چرا به افکار ماهيچه همديگر گوش ميکنند !
چرا به گذشته فکر ميکنند و آينده ٬
در اين منظومه هيچکس آنها را نميشناسد ولی آنها به يک نفر دل بسته اند ٬ کسی که يکتا خطابش ميکنند ! اه چه در ناک است اين تنهايی ٬ درحاليکه تنهايی وجود ندارد!
آيا ما نميدانيم روی کره ای هستيم که تنها يک ناتنی است [ نامادری ] ٬ و شايد اينطور نيست
٬ چرا ما درک ميکنيم تا رنج بکشيم؟ شايد وجود ما روی زمين خنده دار باشد ٬ مثل مورچه ای که روی يک زرافه رهايش کنند و او به دنبال توليد مثل باشد ٬ سرکار رود و بميرد به ديگر مورچه ها محبت کند و شايد آنها را برنجاند و شايد رنجانده شود و بخندد و در پايان روی آن زرافه جان بسپارد در حالی که زرافه از وجودش اطلاعی نداشته باشد و خود زرافه روی يک زمين سخت کار مورچه را تکرار کند! ولی با مزاحم! مزاحمی که خود را از همه برتر ميبيند٬ ... .
مازوخيست فکري به مازوخيست جسمي تغيير شکل داده است.قبلا با فکر کردن زياد راجع به هر اتفاق کوچکي در اطرافم، خودم را آزار ميدادم و حالا...
زخم ها و کبودی های بدنم را که ميبينم...کم کم اميدم را برای بهبود يافتن از دست ميدهم.هر نقطه که بهتر ميشود نقطه ديگری اوت ميکند!شايد تمام عمرم را با اين بيماری به سر ببرم...تنها...در گوشه اي به دور از اجتماع ...
تنها...حتا "پ" هم حاضر نيست تحمل کند. من براش شکل آدم جزام گرفته رو دارم.به زخم هام مرحم ميگذارد ولی قبل از بهبود تصوير آنها را ثبت کرده و نشانم ميدهد.بيماری ام را هر لحظه به رخ ميکشد.بيماری ام تنها ضعفی است که دارم.به حرف "ا" ميرسم.خودم را بر سر دو راهی ميبينم بين اين دو يکی را بايد انتخاب کنم.
هيچ کدام برای من در کنار هم جای نميگيرند:آزادی و محبت.


جستجويی را برای هيچ سودی شروع کردم
نوری که در پشت پرده تابيده می شد سعی می کرد تا آن را بيابد
و در اطراف ما در همه جا
تمام چيزی که می توانيم با هم تقسيم کنيم وجود دارد ، اگر فقط می توانستيم آنرا ببينيم
اين واقعيت را که فراتر از من است احساس کن
زندگی سرنوشتی در حال تغيير است
و انگار بر بالای سر تو در حال پرواز هستم
در رويا می بينم که برای يافتن حقيقت در حال مرگم
به نظر می آيد که تو سعی می کنی تا مرا به پايين بکشی
به سمت زمين به سمت زمين
سايه ها در غبار چيزی که نمی توانم بگويم چيست ناپديد می شوند
و با وجود آنکه گفتم دستانم بسته شده بودند
زمانه عوض شده و من برای اولين خودم را آزاد می بينم
خود را به همه چيز بسيار نزديک می بينم
چقدر عجيب زندگی در گذشت زمان معنی می دهد
و انگار بر بالای سر تو در حال پرواز هستم
در رويا می بينم که برای يافتن حقيقت در حال مرگم
به نظر می آيد که تو سعی می کنی تا مرا به پايين بکشی به سمت زمين به سمت زمين
سياست بوسه افلاطون است بر شانه هاي بشر
حال انکه شانه هاي من
تنها
حامل بند هاي نازکي هستند...
وقتي بيدار شدم صبح خيلي زود بود .روي تخت "س "خوابيده بودم.يه تخت خيلي راحت. و تا ساعت 10 فقط 1 بار براي جواب دادن به تلفن از رختخواب بيرون امدم.انگيزه اي ندارم.خواب رو دوست دارم.گرماي ملس و دوست داشتني رختخواب تو يه صبح نيمه خنک بهار وقتي کنارم ميتونم به اندازه يک نفر جا خالي کنم!يه نفر که معلوم نيست...از ديروز تا حالا هيچ فکر جدي نکردم نمي دونم چرا! تمايلي به فکر کردن جدي ندارم.به قول اون:اينها نشانه است!
لابد يه جاي کار ميلنگه. "ن "از من خواست به اعترافش گوش بدم بهش گفتم اگه توبه کنه اون لکه تيره از قلبش زدوده ميشه.بش گفتم دعا کنه!!و ظهر وقتي نماز ميخوند براش دعا کردم براي "پ" هم.دعا رو دوست دارم. ارامش ميده. امروز رفتم پيش "پ". باهاش حرف زدم.چرا وقتي سرش خيلي شلوغه به حرفهاي مزخرف من گوش میده! بعد منو رسوند ميدون ونک تا برم خونه.تو مرکز خريد ونک گشتم و وقتي مطمئن شدم اون طرفها نيست راهمو به سمت مسير هميشگي يعني جردن کج کردم.ايستگاه تاکسي هاي جهان کودک سوار تاکسي شدم و کوچه هميشگي... به اين مسير عادت کردم.به اينجا.به اين حس.به اين دروغ.خوشحالم که... من مثل دختراي ديگه نيستم.من پرنازم و خدا با منه.
داشتم طراحي ميکردم،طراحي هايي که نياز شديدي به رنگ دارند.
و وقتي مامان زنگ زد ،فکرم به قدري مشغول بود که از 3 دقيقه مکالمه 2 دقيقه سکوت کردم و 1 دقيقه هم نفهميدم چي گفتم!
الان سرم روي تخته شاسي و عذاب وجدان گرفتم!زمان به کندي ميگذره...انتظارم براي تلفن که براي اولين بار دير شده و هنوز زنگ نخورده...
بلند ميشم و تو آينه به موهاي فر فريم نگاه ميکنم ،خيلي دوستشون دارم،جالبند،با اينکه چند ساعت زير روسري خفه شده بودند،هيجان دار تر از هميشه بالا پريدند و زندگي ميکنند.
چيزي که نگرانم ميکرد اين بود که مجبور باشم تا آخر عمر صاف نگاهشون دارم،ولي الان خوشحالم.

نياز به آفريدن در روح، مثل نياز به خوردن در جسم است.
روح يک گرسنگي است.
با گذشت زمان توانسته ام 2 گونه خلق کننده را بشناسم:لاغر ها،چاق ها.
آنهايي که پيرو کاستن،کوچک کردن و نقطه اي در جايي گذاشتن بوده اند: جاکومتي،پاسکال،سزان.
و آنهايي که به روي هم انباشتن،بي اندازه بزرگ کردن و ولع داشتن رو آورده اند: مونتني،پيکاسو.
و اين يکي، باخ، خيکي سرشار از نت بوده است.
اگر من موسيقي اش را به همه کسان ديگر ترجيح ميدهم،به اين دليل است که از احساس رهايي يافته است.
نه اندوه ،نه تأسف و نه دلتنگي:فقط رياضي نت ها ،مثل تيک تاک پاندول ساعت.
مثل زندگي که درون زندگي ميخزد.
وقتي به موسيقي او گوش ميکنم،مثل اين است که توي وان پر آبي لغزيده ام،سرم را زير آب فرو کرده ام و در انتظار شنيدن صداهاي بيرون هستم.
و يا نشنيدن صداها ،آن هم از نوع صداي استاد اخلاق.وقتي مجبور شدم بالاخره واحد اخلاق را بردارم،بهترين راه بود براي اينکه جلوي فرو رفتن لغات را در ناخود آگاه ذهنم بگيرم ،هتفن را توي گوشم ميگذاشتم و سرم را توي يک وان پر از
تگاتا & فوگ فرو ميکردم.
نو غريبه است و ما در باطن خويش
از غريبه ها بيمناکيم و ميترسيم.
اما نو دوست داشتني است.اين را بايد بدانيم
در غير اين صورت
اميدي به رشد و بالندگي ما نميرود.