تبليغاتX
مارپيچ
پيکر زن...

 کشور من تصوير يه سرباز جوونی رو داره که برا ی اولين بار آدم کشته .

کنار مردی که گردنش رو بريده و هنوز داره جون ميده بالا مياره

کشور من شبيه مادريه که اين نامه رو براش فرستادند :

"پسرت رو کشتيم.اگه ميخوای برات جسدش رو بفرستيم تا خاکش کنی،برامون سه هزار دلار

بفرست ."




پيکر زن همچون ميدان نبرد ... ويسنی يک  

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 10:6 PM توسط ... |

.


ديگران بسيار هيجان زده اند
گویی در حال رژه رفتن اند.
فقط من اهميتی نميدهم،
فقط من نظری ندارم.
همانند نوزادی که هنوز حتا نميتواند لبخند بزند.
ديگران آنچه نياز دارند را مالکند ،
فقط من هستم که چيزی ندارم
فقط من هستم که آواره ام ،
همانند کسی که خانه اي ندارد.
من به يک احمق ميمانم که ذهنش به تمامی خالی است
ديگران ميدرخشند
فقط من نوری ندارم.
ديگران باهوشند،
فقط من گنگ هستم.
ديگران هدفی دارند،
فقط من نميدانم.
من همانند موجی در اقيانوس سرگردانم
و در بی هدفی به باد ميمانم.
من با مردم عا دی تفاوت دارم.
من از سينه مادر ` بزرگ شير مينوشم.

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 12:17 PM توسط ... |

زرتشت
تنها راه رستگاری٬ گام زدن در راه راستی است.
راستی بهترین نیکی است. خرسندی برای کسی است که راستی را بهترین راستی بخواهد.
نیک میدانم که هیچ نیایشی نیست که از جان و دل بر آید و بی پاسخ بماند.
هرگز به کسی که با راستی و درستی زندگی میکند. ستم روا نگردد و هرگز به کسی که جهان را میپرورد٬ آسیب نرسد.
خدایا به ما کمک کن. ما چشم به راه لطف تو هستیم.
بهترین گفته ها را با گوش بشنوید و با اندیشهء روشن ببینید.
آیین را پیش از آن روز بزرگ فرا رسد٬‌در یابید و نیک بفهمید.
فرزانگان هستند که درست بر میگزینند٬‌نه بد اندیشان

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 8:40 PM توسط ... |

خوبرویان جفا پیشه وفا نیز کنند بکسان درد فرستند و دوا نیز کنند

+ نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 6:7 PM توسط ... |

اعتماد

آنکه اعتماد میکند �

مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می کند،همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست.

حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد،مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. میتوانی
همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.


+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 12:50 PM توسط ... |

مارپیچ!

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست        هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

+ نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 12:37 PM توسط ... |

بیگانه در زمین

داستانی در مورد خواننده ای مشهور شنیده ام که می خواهم با تو در میان بگذارم.روزی این خواننده در حال خواندن ترانه ای برای جمعیتی بود که همگی از علاقه مندان موسیقی بودند.وقتی ترانه به پایان رسید جمعیت یک پارچه فریاد زد:"دوباره دوباره"

خواننده خوشحال از این استقبال یک بار دیگر شروع به خواندن آن ترانه کرد.وقتی ترانه به پایان رسید جمعیت این بار با صدایی بلند تر فریاد زد "دوباره دوباره"او یک بار دیگر آ‌ن ترانه را خواند.وقتی برای سومین بار ترانه به پایان رسید جمعیت با صدایی باز هم بلند تر فریاد زد:"دوباره دوباره"

آن گاه خواننده مورد نظر گفت:"اما من ترانه دیگری هم بلدم که بخوانم." سپس شخصی از میان جمعیت برخاست وگفت:"تا زمانی که این ترانه را درست نخوانی ما همچنان فریاد خواهیم زد:"دوباره دوباره"

 این همان اتفاقی است که در زندگی می افتد.ما بار ها و بارها به زندگی بر می گردیم.حتی پس از اینکه میمیریم دوباره باز گردانده میشویم تا درس را فرا گیریم.و این درس را میتوان فرا گرفت.

اوشو

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 12:31 PM توسط ... |

زندگی : چیزیکه مال من نیست.

کتابای صادق هدایتو حدود 15 سال پیش خوندم.اون موقع فقط به چشم داستان و قصه نگاشون میکردم.برام واقعی و ملموس نبودن.مخصوصا داستانهایی که مربوط به فرهنگ و زندگی آدما بود.

حالا خود صادق هدایتو میفهمم.حالا داستاناشو تجربه کردم.

الان میدونم چرا رفت فرانسه.الان میدونم چرا اونجا مرد.

اینجا جایی نداره.بزور نمی تونی خودتو بندازی تو آدما.مثل یه جسم سبک که زیر آب نمیمونه.هلپی میوفتی بیرون.

باید بدونم تو یه جغرافیای دیگه هم به همین نتیجه میرسم؟که واسه این زندگی ساخته نشدم؟

امروز تو اتوبوس به کافکا فکر کردم.به کاراکتر هاش.که دنیاشون با دنیای واقعی متفاوت بود.اونها تو ذهنشون مسیری رو میرفتند و واقعیت مسیر دیگه ای میرفت.در نهایت گم و نابود میشدند.

بعد اتفاقی به یه چیزی برخوردم.تقریبا اطمینان دارم کافکا ریشه اسم گرگوار سامسا  رو از این تفکر هندو گرفته:

"مقصود از اسارت  بستگی به بند کرما وگرفتاری در چرخه نوزایی است که (سامسارا) نامیده میشود."

                                                               

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت 1:22 PM توسط ... |

آرزوهای سخت

همیشه حواست به آرزوهایی که میکنی باشه!

چون ممکنه زمانیکه که انتظارشو نداری برآورده بشه.

بعد یادت بیاد که 13 سال پیش این آرزو رو کردی

 دقیقا همین.

آذر 87

+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 5:44 AM توسط ... |

...
 ... 
+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 7:59 AM توسط ... |

1 مهر 87
تنهایی خود خواسته ای را طی میکنم.یک ماه است درست و حسابی بیرون نرفته ام و ولگردی نکرده ام.هیچ کار دیگری هم نکرده ام.کمی نقاشی کرده ام.تعدادی فیلم دیده ام.و بیشتر دراز کشیدم وبیش گاهی موزیک گوش دادم.تمام دوستی ها و روابطی که طی یکسال یا کمتر شکل گرفته است را قطع کرده ام.چند نفری که مانده اند مربوط به گذشته اند در یک مورد تردید آزار دهنده ای رو میگذرونم که تکه های بهم چسبیده زندگی  ما دو تا به اتمام رسیده یا نه و در مورد دیگری سه هفته  کلنجار منطقی داشتم که شکل دوستی وارد مرحله جدیدی بشود یا نه!و دقیقا  فردای روزی که منطق پیروز شد من دلتنگ شدم و اشک ریختم ورقصیدم.آن هم برای دوستی که حتی نمیدانم کجاست یا چه میکند!و نفر سوم دختر لاغری است که به زودی خواهد مرد.او را هفته پیش ملاقات کردم .سه شب را در خانه اش گذراندم و شب سوم عجیب پیش آمد که ما باید حرفهایی را به هم میزدیم. در مورد پایان یافتن زندگی او که از دهان من خارج شد و راه من که از او شنیده شد.                                                                                             

تا حالا شده که چیزی را پیشگویی کنی و به خاطر این پیشگویی درون خودت گریه کنی؟                                                  

   البته این اشک ریختن خودخواهی بود برای خودم که او را از دست میدهم چون اون بعد از مرگ فیزیکی به زندگیش در قالب یک زندگی روحانی و یا کمتر مادی ادامه میدهد اینها همه جزو پیشگوییهایی بود که در من راه یافت و از زبانم جاری شد...            

+ نوشته شده در سه شنبه 2 مهر1387ساعت 4:7 AM توسط ... |

ای فرزند بهاراتا بجنگ. جان نه کشته شود و نه بکشد
ای فرزند بهاراتا بجنگ. جان نه کشته شود و نه بکشد
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 11:49 PM توسط ... |

مجبور نیستی بخونی!

بالا خره اسلیو رفت.شاید دیگه نتونه برگرده پیش اربابش...برنامه های زیادی براش داشتم.از جمله اینکه بهش شیرینی بدم بخوره شیرینی که وسطش تیغ گذاشته بودم و انواع آزارهای جنسی رو براش در نظر گرفته بودم.اون شب برام پارس میکرد و دوستانم میخندیدند و تعجب میکردند.برای من عادی بود.از صدای پارسش تهوع می گرفتم.فقط از عذاب کشیدنش لذت میبردم.از اینکه مجبورش میکردم وقتی سرما خورده بود لخت بشه و توی برف ها دراز بکشه و بعد پوست سرد و یخ زدشو با شلاق گرم کنه وصدای قهقهه من ناله ها و گریه ها و التماساشو خفه میکرد...ناسزاهای من صدای جیر جیر ساییدن سرامیک ها رو توسط اون از بین میبرد.پاهامو میبوسید و لباس های چرکم رو میشست.این حقو برای خودش قایل نبودکه غذایی جز اونکه من سفارش میدم بخوره!حتی اگه اون روز تو رستوران شدنی بود ترجیح میدادم زیر پام غذاشو بخوره تا سر میز و روبروی من!تحقیر کردن هیکل بزرگش برام مشکل تر شده بود.خودش هم همینو میخواست !از اینکه پامو وسط ظرف غذاش ببرم لذت میبرد و از اینکه تو سرش بزنم و ذلیلش کنم...باید برگرده تا روی پوستشو سمباده بکشم...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:2 AM توسط ... |

شاش در وزرا
پ رفته برف بازی.هر از گاهی صدای درشکه از خیابان به گوش میرسد.صدای زنجیر چرخ های اتومبیل ها... نیم ساعت پیش بر خلاف میلم بیرون رفتم و در عرض چند دقیقه بر گشتم.تحمل هیچ کس و هیچ چیز را نداشتم.حتی همسایگان را قبل از اینکه بشناسم و سلام دهم رد کرده بودم.ای فرزند بهاراتا بجنگ. جان نه کشته شود و نه بکشد. موبایلم زنگ میزند. پ به برف بازی نرسیده گشت ارشاد او را گرفته و به وزرا برده است. حالا باید مدارک و یک مانتو بلند بر دارم و به وزرا بروم.آنجا حس مشترکی میان ما جریان دارد .در یک طرف خانواده ها و دوست پسرها هستند و در مقابل آنها نیروهای امنیتی.مادری با نیرو ها درگیر لفظی شده است.دست آخر میرود مینشیند.مردی با ریش و کت و شلوار حدودا 50 ساله از راهرو بیرون می آید و اشاره میکند زن را میبرند و همراه دخترش باز داشت میکنند.مردی میگوید که زن 40 ساله اش را گرفته اند و بچه هایش در خانه گریه میکنند.زن آزاد میشود حالش ناجور است توی شلوارش شاشیده است...
+ نوشته شده در شنبه 13 بهمن1386ساعت 0:15 AM توسط ... |

چرا زنان اینقدر برای مردان جالبترن تا مردان برای زنان؟
چرا زنان اینقدر برای مردان جالبترن تا مردان برای زنان؟

آنچه تا این حد باعث تاسف است این است که مردان خردمند هرگز درباره زنان اتفاق نظر ندارند.

پوپ میگوید:بیشتر زنان اصلا شخصیتی ندارند.

لابرویر میگوید:زنان افراطی اند.یا خیلی بدتر از مردان اند یا خیلی بهتر از آنها.

تناقضی آشکار در سخن دو ناظر زیرک که هم عصر بودند.آیا زنان قابلیت تحصیل کردن دارند؟به نظر ناپلیون نداشتند.نظر دکتر جانسون عکس این بود.آیا زنان روح دارند؟بعضی از قبایل بدوی معتقدند که ندارند.دیگران بر عکس معتقدند که زنان نیمه خدا هستند و از این رو آنها را میپرستند.برخی از خردمندان بر این عقیده اند که زنان  از نظر ذهنی سطحی ترند. برخی دیگر می گویند از نظر آگاهی عمیق ترند.گوته به زنان احترام می گذاشت.موسیلینی از آنها متنفر بود.به هر کجا که نگاه میکردی مردان درباره زنان فکر می کردند و نظر متفاوتی داشتند.

 

"اتاقی از آن خود"

ویرجینیا وولف

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 1:20 AM توسط ... |

از انجمن تصویرگران مرده

جن ریش سفید

جن خیلی با تجربه

رفته بود دنبال شکار

که ریش بلندش

گیر کرد به یه درخت با تجربه

جن ریش سفید

که خیلی با تجربه بود

از تجربه ش استفاده کرد:ریشش رو قیچی کرد؟  داد زد که کسی به کمکش بیاد؟ نه !

درخت رو از ریشه کند و همراه خودش کشوند...

حالا دیگه جن ریش سفید هم ریشش رو داشت ،هم یه درخت  با تجربه به تجربیاتش اضافه شده بود.

حالا شما حدس بزنین این چندمین تجربه ی کدومشون بود!

+ نوشته شده در جمعه 18 آبان1386ساعت 3:33 AM توسط ... |

پدر و مادر

از نظر شما پدر بودن يعني چي؟يه شکم قلمبه ي از ريخت افتاده؟درد زايمان؟عذاب شير دادن به بچه؟
نتيجه ي پدر بودن رو مثل يه پيرهن اتو خورده ي مرتب مي ذارن جلوتون!

اگه ازدواج کرده باشين تنها کاري که ميکنين اينه که اسمتون رو ميدين به بچه و اگه نه همون جا فلنگ رو ميبندين!تموم دردا و عذابا واسه زن باقي ميمونه!

اگه يه زن باهاتون بخوابه مثل فاحشه ها باهاش تا مي کنين!تو هيچ لغت نامه اي فاحشه به اين معني پيدا نمي شه!

چند هزار ساله که کلمه ها و نابرابري ها و دستوراتون رو به ما حقنه مي کنين!هزارون ساله که ما رو تو سکوت وقيد و بنداي مادري زندوني کردين!

شما تو هر زني دنبال يه مادر مي گردين!از هر زني حتا دختراتون انتظار دارين که نقش مادر رو براتون بازي کنه!ميگين ما زور  شما رو نداريم و از همين حرف سو استفاده ميکنين مجبورمون ميکنين حتا کفشاتون رو واکس بزنيم!ميگين ما مغز نداريم اما از هوشمون براي همه چيز حتا سر و سامون دادن وضعيت مالي تون بهره مي برين!شما هميشه بچه باقي ميمونين!حتا وقتي ريشتون سفيد ميشه يه بچه يين!

بچه هايي که ما بايد غذا تو دهنشون بزاريم تر و خشکشون کنيم و وقت پيري هواشون رو داشته باشيم!

ازتون متنفرم!
از خودمون هم متنفرم که بدون شما ها نمي تونيم زندگي کنيم و داد بزنيم که از مادر بودن خسته شديم!
از کلمه مادر که شما واسه سود خودتون يه کلمه مقدس ميدونينش خسته شديم!

 

"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"
اوریانا فالا چی

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 10:58 PM توسط ... |

بالا خره يک روز مياد که بزارم بري!

بالا خره يک روز مياد که بزارم بري!

بزارم تنها باشي و وقتي چراغ قرمزه از خيابون رد بشي!

تازه تشويقت هم ميکنم!

اما اين کار چيزي به آزاديت اضافه نميکنه چون هنوز زندوني محبت هاي مني و مهربوني هام تو رو تو خودشون زندوني کردن! همون چيزايي که بهش اصول خانوادگي مي گيم. خانواده يک دروغه!اونايي که تموم اين دنيا رو جوري ساختن که بتونن از مردم بهره برداري کنند بهشون مسلط باشن اين دروغو درست کردن!

آدم تنها زودتر طغيان ميکنه و وقتي با کساي ديگه هست تن به سرنوشت ميسپاره! خانواده بلند گوي نظامي که به تو اجازه ي اطاعت نکردن نميده!

خانواده اصلا مقدس نيست!

تنها چيزي که هست چند تا مرد و زنن که قراره هم نام باشن و زير يه سقف زندگي کنند!ا کثرشون همديگرو دوست ندارن!با وجود اين يه سري دلبستگي ها بوجود ميان و مثل درخت هايي که جلو طوفان سينه سپر مي کنند تو وجود ما ريشه ميدن!

مثل گرسنگي و تشنگي نميشه باهاشون طرف شد! حتا با منطق و اراده نمي شه از دستشون فرار کرد!

آدم گمون ميکنه فراموششون کرده ولي يهو ميبينه دوباره زنده شدند و بي رحم تر از هر جلادي يه طناب دور گردنش انداختن و نفسش رو گرفتن! !

"نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"
اوریانا فالا چی

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 0:45 AM توسط ... |

مهمانی

 

ما به اون مهماني رفتيم،مسا حت محصوري محل مهماني را تشکيل داده بود.بدون سقف ،بدون ديوار در شب.

افراد زيادي به آنجا آمده بودند.همه در گروه هاي متعدد به رقص مشغول بودند.

من و" پ" هم ميرقصيديم."پ.س" هم با ما بود.ما در آن فضا غرق ميشديم و نفس ميکشيديم.

اين شادماني تا بيرون آمدن آفتاب به طول انجاميد.سپس همه دست کشيدند .و پاي بلندي جمع شدند که

 برگزار کننده مهماني بالاي آن ايستاده بود.

همهمه بود.صدا ها ،صداي صحبت او،صداي اتمام مهماني.و من که عقب تر ايستاده بودم،خودم را جلو کشيدم.

نيرويم را در صدايم جمع کردم و فرياد کشيدم:

من ميخواهم "تو" استاد من باشي!!

همه از گستاخي من تعجب کردند."شيطان" نگاه عاقل اندر صفيح خود را از آن بالا نثار من نمود... .

"پ" مرا از مساحت محصور بيرون برد،سوار آژانس شديم و از جاده ي خاکي، تپه را پايين آمديم.

+ نوشته شده در یکشنبه 18 تیر1385ساعت 8:46 PM توسط ... |

.

گمان ها خطر ناکند اعتقاد ها کارکرد ذهن را متوقف ميکنند.ذهن بدون کارکرد به طور بالينی مرده است ...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 10:27 PM توسط ... |

مادروماهیچه ی خاکستری

                                                          

همه انسانها از کوچکترين حرکت زمين [مادر*] ترسيدند  ٬  انسانهايی که مانند بقيه موجودات زنده روی زمين به يک زندگی طبيعی محکومند و دائما از اين حقيقت گريزانند٬  ...

 آيا باور ندارند که تمامی خاطراتشان در يک ماهيچه است٬  و مثل تمام موجودات زنده شبکه ای جلودارشان ؟  چرا انسانها با تمام موجودات فرق ميکنند ولی مانند آنها نابود ميشوند!

 چرا با هم سلام ميکنند و جدی هستند  ٬

 چرا وبلاگ دارند!؟

 و چرا به افکار ماهيچه همديگر گوش ميکنند !

 چرا به گذشته فکر ميکنند و آينده  ٬ 

در اين منظومه هيچکس آنها را نميشناسد ولی آنها به يک نفر دل بسته اند  ٬  کسی که يکتا خطابش ميکنند ! اه چه در ناک است اين تنهايی  ٬  درحاليکه تنهايی وجود ندارد!

 آيا ما نميدانيم روی کره ای هستيم که تنها يک ناتنی است [ نامادری  ] ٬  و شايد اينطور نيست 

٬  چرا ما درک ميکنيم تا رنج بکشيم؟ شايد وجود ما روی زمين خنده دار باشد  ٬  مثل مورچه ای که روی يک زرافه رهايش کنند و او به دنبال توليد مثل باشد  ٬ سرکار رود و بميرد به ديگر مورچه ها محبت کند و شايد آنها را برنجاند و شايد رنجانده شود و بخندد و در پايان روی آن زرافه  جان بسپارد در حالی که زرافه از وجودش اطلاعی نداشته باشد و خود زرافه روی يک زمين سخت کار مورچه را تکرار کند! ولی با مزاحم! مزاحمی که خود را از همه برتر ميبيند٬  ... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد1385ساعت 9:28 PM توسط ... |

-2

 

مازوخيست فکري به مازوخيست جسمي تغيير شکل داده است.قبلا با فکر کردن زياد راجع به هر اتفاق کوچکي در اطرافم، خودم را آزار ميدادم و حالا...

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 9:38 PM توسط ... |

-1

زخم ها و کبودی های بدنم را که ميبينم...کم کم اميدم را برای بهبود يافتن از دست ميدهم.هر نقطه  که بهتر ميشود نقطه ديگری اوت ميکند!شايد تمام عمرم را با اين بيماری به سر ببرم...تنها...در گوشه اي به دور از اجتماع ...

تنها...حتا "پ" هم حاضر نيست تحمل کند. من براش شکل آدم جزام گرفته رو دارم.به زخم هام مرحم ميگذارد ولی قبل از بهبود تصوير آنها را ثبت کرده و نشانم ميدهد.بيماری ام را هر لحظه به رخ ميکشد.بيماری ام تنها ضعفی است که دارم.به حرف "ا" ميرسم.خودم را بر سر دو راهی ميبينم بين اين دو يکی را بايد انتخاب کنم.

هيچ کدام برای من در کنار هم جای نميگيرند:آزادی و محبت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد1385ساعت 9:37 PM توسط ... |

Song Name :Flying/Album:A Natural Disaster/Anathema 2003:

 

 

جستجويی را برای هيچ سودی شروع کردم

نوری که در پشت پرده تابيده می شد  سعی می کرد تا آن را بيابد

و در اطراف ما در همه جا

تمام چيزی که می توانيم با هم تقسيم کنيم وجود دارد ، اگر فقط می توانستيم آنرا ببينيم

اين واقعيت را که فراتر از من است احساس کن

 زندگی سرنوشتی در حال تغيير است

  

 

و انگار بر بالای سر تو در حال پرواز هستم

در رويا می بينم که برای يافتن حقيقت در حال مرگم

به نظر می آيد که تو سعی می کنی تا مرا به پايين بکشی

به سمت زمين به سمت زمين

 

 

 لايه هايی از گرد و غبار و روزهای گذشته

سايه ها در غبار چيزی که نمی توانم بگويم چيست ناپديد می شوند

و با وجود آنکه گفتم دستانم بسته شده بودند

زمانه عوض شده و من برای اولين خودم را آزاد می بينم

خود را به همه چيز بسيار نزديک می بينم

چقدر عجيب زندگی در گذشت زمان معنی می دهد

 

 

 

و انگار بر بالای سر تو در حال پرواز هستم

در رويا می بينم که برای يافتن حقيقت در حال مرگم

به نظر می آيد که تو سعی می کنی تا مرا به پايين بکشی                             به سمت زمين به سمت زمين

+ نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد1385ساعت 9:2 PM توسط ... |

!

سياست بوسه افلاطون است بر شانه هاي بشر

حال انکه شانه هاي من

تنها                           
                  حامل بند هاي نازکي هستند...

+ نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت 10:5 PM توسط ... |

85/2/10

                                                                                                                                                        

وقتي بيدار شدم صبح خيلي زود بود .روي تخت "س "خوابيده بودم.يه تخت خيلي راحت. و تا ساعت 10 فقط 1 بار براي جواب دادن به تلفن از رختخواب بيرون امدم.انگيزه اي ندارم.خواب رو دوست دارم.گرماي ملس و دوست داشتني رختخواب تو يه صبح نيمه خنک بهار وقتي کنارم ميتونم به اندازه يک نفر جا خالي کنم!يه نفر که معلوم نيست...از ديروز تا حالا هيچ فکر جدي نکردم نمي دونم چرا! تمايلي به فکر کردن جدي ندارم.به قول اون:اينها نشانه است!
لابد يه جاي کار ميلنگه. "ن "از من خواست به اعترافش گوش بدم بهش گفتم اگه توبه کنه اون لکه تيره از قلبش زدوده ميشه.بش  گفتم دعا کنه!!و ظهر وقتي نماز ميخوند براش دعا کردم براي "پ" هم.دعا رو دوست دارم. ارامش ميده.            
امروز رفتم پيش "پ". باهاش حرف زدم.چرا وقتي سرش خيلي شلوغه به حرفهاي مزخرف من گوش میده! بعد منو رسوند ميدون ونک تا برم خونه.تو مرکز خريد ونک گشتم و وقتي مطمئن شدم اون طرفها نيست راهمو به سمت مسير هميشگي يعني جردن کج کردم.ايستگاه تاکسي هاي جهان کودک سوار تاکسي شدم و کوچه هميشگي... به اين مسير عادت کردم.به اينجا.به اين حس.به اين دروغ.خوشحالم که... من مثل دختراي ديگه نيستم.من پرنازم و خدا با منه.

                                                                                        

+ نوشته شده در شنبه 6 خرداد1385ساعت 10:3 PM توسط ... |

85/2/2

 تا امروز اارامش خالي از استرس عجيبي داشتم!
 بيش از هميشه سالم به نظر ميرسم.اما از غروب از وقتي مجبور شدم تلفن بزنم به پ دوباره حالم بد شد....بجاي اينکه خلا ئ رو پر کنه انگار خلا بزرگتري  برام درست مي کنه!
  احساس ميکنم هيچي نمي تونه تکونم بده.احساس ميکنم احساس نميکنم. اين حالت رو وقتي تو بوران  تو شرايط مرگ بار گير کرده بوديم هم داشتم حس نمي کردم
حتي از فکر اينکه  ممکنه بميريم احساس ارامش مي کردم.
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 7:48 PM توسط ... |

همه چيز تا آخر عمر

 

 

 

داشتم طراحي ميکردم،طراحي هايي که نياز شديدي به رنگ دارند.

و وقتي مامان زنگ زد ،فکرم به قدري مشغول بود که از 3 دقيقه مکالمه 2 دقيقه سکوت کردم و 1 دقيقه هم نفهميدم چي گفتم!

الان سرم روي تخته شاسي و عذاب وجدان گرفتم!زمان به کندي ميگذره...انتظارم براي تلفن که براي اولين بار دير شده و هنوز زنگ نخورده...

بلند ميشم و تو آينه به موهاي فر فريم نگاه ميکنم ،خيلي دوستشون دارم،جالبند،با اينکه چند ساعت زير روسري خفه شده بودند،هيجان دار تر از هميشه بالا پريدند و زندگي ميکنند.

چيزي که نگرانم ميکرد اين بود که مجبور باشم تا آخر عمر صاف نگاهشون دارم،ولي الان خوشحالم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 8:33 PM توسط ... |

بوبن-باخ-پرناز

 ... 

نياز به آفريدن در روح، مثل نياز به خوردن در جسم است.

روح يک  گرسنگي  است.

با گذشت زمان توانسته ام 2 گونه خلق کننده را بشناسم:لاغر ها،چاق ها.

آنهايي که پيرو کاستن،کوچک کردن و نقطه اي در جايي گذاشتن بوده اند:  جاکومتي،پاسکال،سزان.

و آنهايي که به روي هم انباشتن،بي اندازه بزرگ کردن و ولع داشتن رو آورده اند:  مونتني،پيکاسو.

و اين يکي، باخ، خيکي سرشار از نت بوده است.

اگر من موسيقي اش را به همه کسان ديگر ترجيح ميدهم،به اين دليل است که از احساس رهايي يافته است.

نه اندوه ،نه تأسف و نه دلتنگي:فقط رياضي نت ها ،مثل تيک تاک پاندول ساعت.

مثل زندگي که درون زندگي ميخزد.

وقتي به موسيقي او گوش ميکنم،مثل اين است که توي وان پر آبي لغزيده ام،سرم را زير آب فرو کرده ام و در انتظار شنيدن صداهاي بيرون هستم.

و يا نشنيدن صداها ،آن هم از نوع  صداي استاد اخلاق.وقتي مجبور شدم بالاخره واحد اخلاق را بردارم،بهترين راه بود براي اينکه جلوي فرو رفتن لغات را در ناخود آگاه ذهنم بگيرم ،هتفن را توي گوشم ميگذاشتم و سرم را توي يک وان پر از 

  تگاتا & فوگ  فرو ميکردم.

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 3:53 PM توسط ... |

اشو

نو غريبه است و ما در  باطن خويش

 

از غريبه ها بيمناکيم و ميترسيم.

 

اما نو دوست داشتني است.اين را بايد بدانيم

 

در غير اين صورت

 

اميدي به رشد و بالندگي ما نميرود.

+ نوشته شده در شنبه 5 فروردین1385ساعت 9:32 PM توسط ... |